موقعیت:
شهید علیرضا آملی

شهید علیرضا آملی

شهید علیرضا آملی

 جانشین فرمانده گردان

 

 

   زندگينامه  


علي در يکي از روزهاي گرم تابستان و در اواخر شهريور ماه سال 1345 با بانگ رساي الله اکبر اذان ظهر در شهر کرج به دنيا آمد. او اولين فرزند پسر خانواده بود و با حضورش در جمع گرم خانواده شادي و شور ديگري بپا کرد و با آمدنش خير و برکت را براي خانواده بهمراه داشت .او در دامان پر مهر مادري پرتلاش و مومن و در سايه پدري زحمتکش و با ايمان پرورش يافت و بزرگ شد. از همان کودکي با اخلاق و رفتار خوبش همه را مجذوب خود کرد و جو سالم و اسلامي خانواده او را بسوي خدا و محبت اهل بيت سوق داد. او از سن 7 سالگي به خواندن نماز و فرائض ديگر اقدام کرد. با رفتن به دبستان مرحله جديدي از زندگيش را آغاز کرد دوران ابتدائي را در دبستان دکتر دواچي با موفقيت پشت سر گذاشت .با شروع جنگ تحميلي دوران دبيرستان او نيز شروع شد. با نام نويسي در دبيرستان شهداي انقلاب به دوران جديدي در زندگيش پا نهاد. او ديگر تنها به درس خواندن اکتفا نمي کرد و با فعاليت در پايگاه بسيج محل خود را آماده براي حرکتي بزرگ مي کرد . او در مدرسه عشق و ايثار نام نوشته بود. و با کمک مرداني بزرگ و عاشق چون شهيد سلماني که از نزديک با او بودند و مانند معلمي دلسوز او را راهنمائي مي کردند ، در مسير حرکتي که انتخاب کرده بود به سرعت پيش مي رفت .فرياد بلند علي ديگر کمتر در ميدان ورزشي محل که در اوقات بيکاريش در آنجا به ورزش فوتبال مي پرداخت شنيده مي شد و هر کس مي خواست او را ببيند بايد در پايگاه بسيج و يا واحد فرهنگي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانش آموزان کرج سراغش را مي گرقت . علي از بدو ورودش به اتحاديه در واحد تبليغات ،قسمت پحش مشغول شد و بعد از مدتي خصوصيات اخلاقيش مخصوصا نظم او در کارها مورد توجه همه قرار گرفت . او بعنوان الگوي انضباط و معلم اخلاق در بين دوستان معرفي شده بود . در اين ايام بود که گويي فريادي رسا او را بسوي خود مي خواند. فريادي که تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود و او را بي قرار . آري او فرياد هل من ناصر حسين (ع) را از صحراي کربلا و از زبان رهبر کبير انقلاب با گوش جان شنيده بود و لبيک گفته بود ديگر او آرام و قرار نداشت و براي پيوستن به ياران حسين (ع) سخت مي کوشيد. با اينکه شايد هنوز در سني نبود که از لحاظ شرعي و قانوني بر او تکليف باشد ولي با تمام وجودش تلاش مي کرد تا اينکه موفق شد در سال 60 قبل از عمليات رمضان به جبهه برود و با شرکت در عمليات رمضان شجاعت و دليري اش را در بوته آزمايش قرار داد و موفق بيرون آمد و براي اولين بار مجروح شد آري او سند قبوليش را گرفت و بعنوان سرباز امام زمان(ع) و لبيک گوي نداي امام حسين (ع) پذيرفته شد و ديگر حاضر نبود که از اردوگاه حسين (ع) پا بيرون بگذارد .بعد از مدتي استراحت مجددا به جبهه رفت و در عمليات مسلم ابن عقيل شرکت کرد و دوباره از ناحيه سينه در هنگام شليک گلوله آرپي جي بسوي دشمن مجروح شد و اين مجروحيت او مدتها طول کشيد و با کمال تاسف معلم بزرگوارش شهيد سلماني که از کودکي کنارش بود به درجه رفيع شهادت نائل گرديد و با شهادتش شيوه زندگي کردن و سوختن در راه معبود را و کشته شدن و با روي خونين به لقايش رفتن را به شاگردش که ديگر خود معلمي شده بود آموخت.او بعد از عمليات والفجر 4 و بعلت مجروحيت و فقدان شهيد سلماني مجبور بود براي مدتي در کرج بماند ولي بودنش در شهر او را از فعاليتش براي جنگ باز نداشت با حضورش در اردوگاهاي آموزشي آنچه خود آموخته بود به ديگران مي آموخت و اخلاق نيکويش چنان روي افراد اثر گذاشته بود که او را محبوب تر از هميشه گردانده بود .علي بعد از مدتي مجددا"عازم جبهه شد و در عمليات خيبر شرکت کرد که براي چندمين بار مجروح شد يکي از همرزمانش ميگفت : علي در اين عمليات چنان رشادتي از خود نشان داد که باور کردني نبود ،زماني که همه نيروهاي واحدشان زخمي يا شهيد شده بودند او به تنهايي در درون کانالي ايستاده بود و مقاومت مي کرد و هر چه اصرار مي کرديم که بيايد ، استوار محکم ايستاده بود تا اينکه از ناحيه سر مجروح شد و به ناچار مجبور شد مجددا "به شهر باز گردد و براي مدتي در آنجا بماند در اين ايام بود که در واحد سازماندهي بسيج کرج مشغول به فعاليت شد و بعد از مدتي عازم جبهه شد. علي در جبهه و لشکر حضرت رسول (ص) به حدي بود که کليه فرماندهان گردانها و واحدها او را مي شناختند و به شجاعت و دلاوري او آگاه بودند ولي او ميخواست در کنار همرزم قديمي يعني حاج حميد تقي زاده فرمانده گردان حضر ت علي اکبر(ع) از لشکر سيد الشهدا (ع) باشد . بدين دليل از لشکر حضرت رسول (ص) به لشکر سيد الشهدا(ع) رفت و در اين هنگام مرحله تازه اي در فعاليت جنگ و جبهه برايش شروع شد از روزهاي اول ورود به گردان حضرت علي اکبر(ع) گونه اي عمل کرد که خيلي سريع توانست رشد کند و لياقت خود را نشان داد و يکي از مهره هاي قوي گردان گرديد وهمه روي سخنان و کردارش حساب مي کردند ! و در کنار اين رشد نظامي ،در بعد عبادي نيز چنان رشد کرد که گوي سبقت را از ديگران ربود و به درجه اي رسيد که هيچ چيز غير از خدا و هيچ کاري جز براي خدا برايش ارزش نداشت . به گفته همرزمانش از زمان ورود به جبهه ها نماز شبش ترک نشد و از بدو ورودش به گردان صداي ناله هاي جانسوزش که از فراق يار مي سوخت و از درون سينه اش بيرون مي آمد در نيمه هاي شب و بعد از نماز هايش فضاي گردان را حالت روحاني خاصي مي داد ،هيچ وقت خاموش نشد . آري علي با تمام وجود مي سوخت و با سوختن ، درس عشق بازي را به ديگران مي آموخت کساني چون شهيدان ، حسن يدالهي ،منصور مهدي، قاسم کشميري، باقر آقايي وعده اي ديگر که همگي آنها آنقدر سوختند تا مانند معلمشان به شهادت رسيدند . صداي جانسوز خواندن زيارت عاشورايش قبل از هر نماز صبح و گريه هاي بلندش هيچ وقت فراموش نمي شود و اين حالت او در کليه نيروهاي گردان اثر گذاشته بود مخصوصا" در نيروهاي گروهان خودش که همگي مانند استادشان مي سوختند در اين ايام زماني که عليرضا در بعد نظامي و عبادي رشد کامل کرده بود . عمليات غرور آفرين والفجر8 شروع شد و او با فرماندهي گروهان شهادت در اين عمليات شرکت کرد و با رهبري خوب نيروها توانست گام بلندي در پيروزي نيروهاي گردان در جزيره ام الرصاص بردارد . ايثار گري او و شهيد علي قرباني و شهيد يدالهي در آخرين مراحل عمليات زماني که هيچ نيرويي در منطقه عملياتي وجود نداشت و اين سه نفر همراه فرمانده گردان توانستند مدت زيادي دشمن را زمين گير کنند تا نيروهاي کمکي برسند. و در اين عمليات بود که لياقت خود را به عنوان يک فرمانده خوب نشان داد و مورد تاييد کامل فرماندهان خود شد. شجاعت و دليريش و از طرفي رهبري خوب نيروها به حدي بود که در عمليات هاي بعدي مانند فکه-پيچ انگيزه کربلاي 1 و 2 چنان شد که از طرف فرمانده لشکر سيدالشهدا به عنوان بهترين مسئول گروهان معرفي شد و روي کار او همه حساب مي کردند و بدين دليل بود که اکثر کارهاي مشکل از طرف فرمانده گردان به عهده او گذاشته مي شد و او هم با توکل به الله و شجاعت کامل کار را با موفقيت انجام مي داد ، به گفته فرمانده گردان اگر کاري را که مشکل بود علي مي توانست حل بکند مسئله اي نبود ولي اگر علي انجام نمي داد ما مطمئن بوديم که کسي ديگر نمي تواند انجام دهد. شايد آوازه پيروزي و فتح مهران و شجاعت هاي او در اين عمليات مهم براي مردم کشورمان روشن باشد. در عمليات کربلاي 2 بود که براي چندين بار زخمي شد و در بيمارستان اراک بستري شد و در اين مرحله از مجروحيتش بود که گويي خداوند وعده وصال را به او داد زيرا به گفته مادرش در زمان بيهوشي بعد از عمل در بيمارستان اراک علي با ائمه سخن مي گفت و طلب شهادت مي کرد و چنان سخن ميگفت که تمام اطرافيانش تحت تاثير قرار گرفته بودند ،آري علي دنيا را مانند زنداني براي خود مي ديد و براي رهايي از آن دست به دامان اهل بيت شده بود وبعد از مجروحيت و قبل از عمليات کربلاي 4 بود که خوابي ديد و اين خواب را براي مادرش گفته بود که: مولا و سرور خود آقا امام حسين (ع) را در خواب ديده بود و از آقا خواسته بود که از خدا برايش طلب شهادت کند و گويي پذيرفته شده بود ، و از اين زمان به بعد بود که ديگر دعاهاي علي سوز و نواي ديگري پيدا کرده بود زيرا او تا قبل از اين مسئله به گفته خودش هيچ وقت طلب شهادت از خدا نمي کرد زيرا راضي بود به رضاي او ،ولي گويا او ديگر از اين هجران و دوري خسته شده بود و پيمانه عشقش لبريز شده بود و زنده بودنش مانع بين او و معشوقش بود. او ديگر فقط در کنار يار آرام مي گرفت و تمام تلاشش براي رسيدن به او بود .علي ديگر صبر و قرارش تمام شده بود اکثر شبها را بيدار بود و راز و نياز با خدايش مي کرد و زيارت عاشورايش سوز و آه بيشتري همراه داشت .گويي ديگر زمان وصال فرارسيده بود مي خواست با بهترين نوع به سوي معبودش پرواز کند، با شروع عمليات کربلاي 4 او خود را کاملا" آماده رفتن کرده بود ولي به دلائلي گردان وارد کار نشد و او سخت غمگين و افسرده شده بود . گويي اين کار او را براي مدتي از ديار يار محروم کرده بود . ولي ديري نپائيد که با شروع عمليات کربلاي 5 او با نيروهايش بعنوان نيروهاي غواص و خط شکن وارد کار شد و در آخرين لحظات بود که علي خود را آغشته به عطر بهشتي کرد و اين عطر به حدي بود که فضاي وسيعي را خوشبو کرده بود و همه متوجه شدند آري ملائک بالهايشان را به زير پاهايشان باز کرده بودند و ائمه به پيشواز رادمرداني آمده بودند که علي هم يکي از اين مردان بود ،گويي آن شب بهشت و بهشتيان همه منتظر ورود عده اي از عاشقان حقيقي خداوند و از بندگان صالحش بودند ، آري علي پرواز کرده بود پروازي عارفانه و زيبا و با چهره اي نوراني . علي به همراه يارانش رفت ولي فداکاريهايش و رشادتهايش ،تقوا و عبادتش،عشق و ايثارش،هرکدام کتابي بزرگ براي رهروان راهش بر جا گذاشت ، او رفت و مسئوليت ما را بيشتر از هميشه کرد و داغ هجرانش قلب همه مارا سوزاند. او از 16 سالگي تا لحظه شهادتش براي رضاي خدا گام برداشت و براي رضاي او جان داد ، پس اي همرزمان بياييد با هم پيمان ببنديم که حافظ خون و هدف والايش باشيم والسلام

 


«لطفا اطلاعات خود در مورد اين بخش را برای سايت ارسال کنيد»

   آثار  


قسمتي از وصيت نامه شهيد عليرضا آملي خدايا ، اينک يقين کرده ام که تو بهترين دوست همزبان مني. خدايا ، عنايتي بفرما و به اين بنده ات چنان ثبات قدمي عطا بفرما که بتوانم تا نوشيدن شهد شيرين شهادت و پيروزي اسلام بر کفر در جرگه جندالله قرار گيرم. برادران و خواهرانم ، انقلاب اسلامي نهالي است که با خون بهترين فرزندان قرآن و اسلام آبياري شده است. برادران و خواهران بدانيد و هوشيار باشيد که همانهايي که ديروز قرآنها را در برابر علي (ع) بر سرنيزه کردند، . . . در زمان ما هستند. زنهار که ماحصل خون شهداي جنگ تحميلي ولايت فقيه است و امام خميني ولي فقيه است. اين معرکه جنگ بهترين محک براي شناختن افراد مي باشد. برادران بدون شک جبهه ها امروز کربلاي ابا عبدالله الحسين(ع) است. ميوه چينان انقلاب از راه رسيده اند و بر سفره اي که محرومين (برايش) خون داده اند نشسته اند. اميد اسلام به شما جوانان است درس بخوانيد و تقوي پيشه کنيد.

 


«لطفا اطلاعات خود در مورد اين بخش را برای سايت ارسال کنيد»

نظرات (2)

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0